X
تبلیغات
رایتل
روزنه ی امید!

آمار و RSS


فید این وبلاگ



  Spreadfirefox Affiliate Button
بقیه دوستان
اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً
بیست و هشتم صفر سالروز وفات نبی مکرم اسلام (ص) و امام حسن مجتبی(ع)

شیخ مفید رحمه الله در ارشاد چنین مى نویسد: راویان بالاتفاق نقل کرده اند که رسول خدا صلى الله علیه وآله پیش از رحلت خویش ، به مردم چنین فرمود: ایهاالناس من پیش از شما از دنیا خواهم رفت و شما بر من وارد خواهید شد و من از ثقلین (کتب و عترت ) از شما خواهم پرسید ببینید چطور به جاى من آن دو را حفظ خواهید کرد خداى لطیف و خیبر به من اطلاع داده که آن دو را از هم جدا نخواهند شد تا پیش من آیند. از خدا این را خواسته ام و او به من عطا فرموده است .



ادامه مطلب را حتما بخوانید

بدانید که من کتاب خدا و عترت و اهل بیت خویش را میان شما مى گذارم بر آنها پیشى نگیرید و گرنه اتفاق از دستتان مى رود، از آنها دور نمانید و گرنه هلاک مى شوید. به آنها چیز نیاموزید که آن ها از شما داناترند. ایهاالناس نبینم که بعد از من از دین خود برگشته و گردن یکدیگر را مى زنید. آنگاه روز قیامت مرا در کتبیه اى مانند دریاى سیل جرار ملاقات مى کنید.بدانید على بن ابیطالب برادر من و وصى من است . بعد از من تاءویل قرآن جهاد خواهد کرد، چنان که من بر تنزیل آن جهاد کردم .آن حضرت در هر مجلس این کلمات را تکرار مى کرد، آنگاه اسامه بن زید را فرماندهى داد و فرمود: و با جمهوریت امت از بلاد روم بجایى رود که پدرش در آن جا کشته شده است ... و بعد به زیارت قبور بقیع رفت و بر آنها استغفار فرمود...بعد به منزلش برگشت و سه روز در حال تب شدید بود، پس از سه روز به مسجد آمد، سرش را بسته بود، بعد بالاى منبر رفت و بر آن نشست و به حاضران چنین فرمود: معاشرالناس ! رفتن من از میان شما نزدیک شده . به هر کس که وعده اى کرده ام بیاید و به وعده ام وفا کنم و به هر کس که مقروض ‍ هستم به من اطلاع بدهد. مردم میان خدا و انسان ها جز عمل صالح چیزى نیست که با آن خیرى بدهد یا شرى را دفع کند؛اگر من هم گناه مى کردم هلاک شده بودم ؛خدایا شاهد باش که مطلب را رساندم .بعد از منبر پایین آمد و با مردم نماز خواند، ولى سبک و کوتاه . آنگاه داخل منزلش شد.آنجا منزل ام سلمه بود، که یک یا دو روز در آنجا بود.

عایشه پیش ‍ ام سلمه آمد و اجازه خواست تا حضرت را به منزل خویش برده و پرستارى کند، او زنان دیگر حضرت اجازه دادند، حضرت به منزل خودش که در اختیار عایشه بود منتقل گردید، مرضش ادامه یافت و سنگین شد، بلال وقت نماز صبح کنار منزل آمد حضرت از مرض در بیهوشى بود، صدا زد الصلوه رحمکم الله .به حضرت گفتند: بلال براى نماز آمده است .فرمود: یکى از مردم نماز بخواند، من به خود مشغولم . عایشه (از فرصت استفاده کرد) گفت : بگویید پدر ابوبکر بر مردم نماز بخواند.حفصه دختر عمر گفت : بگویید پدرم عمر بخواند. حضرت چون سخن آن دو را شنید و بر حرصشان بر امامت پدرشان واقف گردید، فرمود: ساکت باشید شما مانند زنانى هستید که در مجلس یوسف حاضر شدند.حضرت چنان میدانست که آن دو در لشکر سامه از شهر خارج شده اند ولى از سخن عایشه و حفصه دانست که از فرمان وى تخلف کرده و در مدینه مانده اند؛لذا مبادا که یکى از آن دو بر مردم امامت کند، براى زائله شبهه و دفع فتنه ، خود با کمال ضعف و در حالى که پاهایش مى لرزید و به دست على علیه السلام و فضل بن عباس تکیه کرده بود، به مسجد آمد و دید ابوبکر در محراب ایستاده است ، به او اشاره فرمود، که کنار رود. ابوبکر کنار رفت ، و حضرت نماز را از سر شروع کرد و به آنچه ابوبکر خوانده بود اعتنا ننمود، و چون سلام نماز را داد به منزل آمد و ابوبکر و عمر و عده اى را که در مسجد بودند خواست و فرمود: آیا امر نکرده ام ، که لشکر اسامه را تشکیل و راه اندازى کنید؟! گفتند: آرى ، فرمود: پس چرا با او نرفته اید و امر مرا نادیده گرفته اید؟!ابوبکر گفت : من از مدینه خارج شده بودم ولى برگشتم تا با شما تجدید عهد کنم . عمر گفت : یا رسول الله من از شهر خارج نشدم ؛زیرا خوش نداشتم که حال تو را از دیگران بپرسم .حضرت فرمود: نفذوا جیس اسامه ، نفذوا جیس اسامه سه بار آن را تکرار فرمود: سپس از کثرت درد و ناراحتى و تاءسف که بر آن حضرت عارض شده بود بیهوش گردید و ساعتى بیهوش ماند. مسلمانان گریه کردند.شیون زنان و اولاد آن حضرت و زنان دیگر و مسلمانان بلند شد، آنگاه حضرت بهوش آمد.فرمود: دواتى و شانه گوسفندى بیاورید تا براى شما چیزى بنویسم ، که بعد از آن هرگز گمراه نشودى . این را فرمود و باز بیهوش شد.یکى از حاضران به پا خاست که دواتى و شانه اى بیاورد. عمربن الخطاب گفت : برگرد حضرت هذیان مى گوید (نعوذبالله). او برگشت و حاضران یکدیگر را در عدم احضار دوات و شانه ملامت مى کردند که این کار مخالفت با حضرت شد. در آن وقت حضرت به هوش آمد، گفتند: دوات و شانه گوسفند بیاوریم ؟! فرمود: آیا بعد از اینکه سخن را گفتید و به هذیان نسبت دادید؟ ولیکن شما را به اهل بیت خویش وصیت مى کنم که با آنها نیکى کنید. بعد از حاضران رو برگردانید، همه رفتند، فقط على علیه السلام و عباس و فضل بن عباس و اهل بیتش ماندند.در اینجا نقل ارشاد مفید را قطع کرده و درباره دوات و شانه خواستن حضرت توضیحى مى دهیم ؛ناگفته نماند، این سخن که حضرت دوات و شانه خواست و عمر گفت : که او هذیان مى گوید، مورد اتفاق شیعه و اهل سنت است .بخارى در صحیح خود ج 7، ص 156 کتاب الطب باب قول المریض ‍ قواموا عنى از ابن عباس نقل کرده : چون رحلت رسول خدا صلى الله علیه وآله رسید عده اى از مردان از جمله عمربن الخطاب در خانه حضرت بودند. حضرت فرمود: بیایید براى شما نامه اى بنویسم که بعد از آن گمراه نشوید. عمربن الخطاب گفت : مرض پیغمبر غالب شده (هذیان مى گوید) قرآن نزد شماست ، کتاب خدا ما را کافى است . حاضران با هم به مخاصمه برخاستند. یکى مى گفت : نزدیک بروید، پیامبرتان نامه اى بنویسد که بعد از وى گمراه نشوید. بعضى دیگر سخنى مانند عمربن الخطاب مى گفتند و چون زیاد قیل وقال کردند، حضرت فرمود: برخیزید و بروید. عبیدالله گوید: عبدالله بن عباس مى گفت : بلا و تمام بلا آن است که نگذاشتند رسول خدا صلى الله علیه وآله آن نامه را بنویسد.مسلم در صحیخ خود ج 2، ص 15 باب ترک الوصیه با سه طریق آن را نقل کرده که عبدالله بن عباس اشک ریزان مى گفت : یوم الخمیس و ما یوم الخمیس ... احمدبن حنبل نیز آن در مسند خود ج 1، 325 نقل مى کند، مرحوم شرف الدین در الراجعات ، ص ‍ 238، مراجعه 86 فرماید: کلمه اى که عمر به کار برد این بود که : ان النبى یهجر پیامبر هذیان مى گوید چنان که عبدالعزیز جوهرى در کتاب سقیفه آورده است ؛ولى محدثان نقل به معنى کرده و گفته اند که عمر گفت : ان النبى غلبه الوجع مرض بر پیامبر غالب آمده است .مو لف گوید: متن هر دو یکى است ؛یعنى عمر گفت : پیامبر از روى شعور سخن نمى گوید(نعوذبالله ) حالا باید دید منظور عمر از این جسارت چه بود؟ مرحوم شرف الدین در المراجعات ، ص 241، مراجعه 86، از کنزالعمال ، ج 3، ص 138 نقل کرده که عمربن الخطاب بعدها به ابن عباس گفت : منظور پیامبر از این که دوات و شانه خواست آن بود که خلافت على بن ابیطالب را تثبیت کند و من جلوش را با آن سخن گرفتم . مشروح سخن را در المراجعات ، نامه 86 - 89 و در النص والاجتهاد، ص 80 - 90 ملاحظه فرمایید و قضاوت را در مخالفت صریح عمر با رسول خدا بر عهده خوانندگان مى گذاریم و این که رسول خدا صلى الله علیه وآله دیگر چیزى ننوشت و فرمود: آیا بعد از این سخن که گفتید؟! اصلح آن بود که چیزى ننویسد و اگر مى نوشت در تاریخ الان فصلى باز شده بود که رسول خدا صلى الله علیه وآله (نعوذبالله ) آن را در حال هذیان گویى نوشته است . محدثان و مورخان اکنون در دفاع از خلیفه قداست و آبروى رسول خدا صلى الله علیه وآله را لکه دار کرده بودند شلت ید الطغیان والتعدى اکنون به کلام مرحوم مفید در ارشاد برمى گردیم .چون رسول خدا صلى الله علیه وآله از حاضران روى برتافت ، همه رفتند و فقط اهل بیت علیهم السلام در آنجا ماندند. عباس به حضرت گفت : یا رسول الله صلى الله علیه وآله اگر، خلافت در ما خواهد ماند، بشارتمان بده ، واگر نه ، بفرما چه کار کنیم ؟! فرمود: شما بعد از من مستضعفید. دیگر چیزى نفرمود اهل بیت به حالت گریه برخاسته ورفتند. آنگاه فرمود: برادرم على و عمویم را برگردانید. آن دو را در محضرش حاضر کردند. حضرت رو کرد به عباس و فرمود: اى عموى رسول خدا! آیا وصیت مرا قبول مى کنى ؟ و وعده مرا عمل مى نمایى ؟و قرضم را مى دهى ؟ عباس گفت : یا رسول الله ! عمویت پیرمرد شده ، صاحب عیال زیاد است و شما مانند وسعت باد، داراى سخا وکرم هستى ، و وعده هایى داده اى که در قدرت عمویت نیست .آن وقت به على بن ابیطالب رو کرد و فرمود: برادرم آیا وصیت مرا قبول مى کنى و وعده هاى مرا انجام میدهى ؟ گفت : آرى یا رسلول الله صلى الله علیه وآله .فرمود: نزدیک بیا. على نزدیک آمد او را در آغوش گرفت ، انگشتر خویش را بیرون آورد و فرمود: آن را در انگشت خود کن شمشیر و زره و همه سلاح خویش را خواست و به على داد و لباسى را که به وقت جنگ و سلاح پوشیدن بر شکم مى بست ، خواست و به وى داد، و فرمود: به یارى خدا برو و به منزلت .از فرداى آن روز دیگر نگذاشتند مردم به محضرش بیایند و مرض ‍ کاملا شدت یافت . امیرالمومنین علیه السلام از کنار بسترش دور نمى شد مگر به طور ناچارى .آن حضرت در پى کار ضرورى رفته بود که رسول خدا صلى الله علیه وآله به هوش آمد و دید على علیه السلام در آنجا نیست ؛فرمود: برادر و یار مرا پیش من بخوانید. به دنبال این سخن ، ضعف وى را گرفت و ساکت ماند، عایشه گفت ابوبکر را بخوانید ابوبکر آمد، و کنار بستر وى نشست . حضرت چشم باز کرد و از ابوبکر روى گردانید. او برخاست و رفت و گفت : اگر با من کارى داشت مى گفت : چون ابوبکر رفت ، حضرت دوباره فرمود: برادرم ویارم را پیش من بخوانید، حفصه دختر عمر گفت : عمر را پیش او بخوانید. عمر وارد حجره شد، حضرت با دیدن او روى برتافت ، عمر نیز بیرون رفت .رسول خدا صلى الله علیه وآله بار سوم : ادعوا الى اخى و صاحبى ام سلمه گفت : على را بخوانید؛او فقط على را مى خواهد. چون على علیه السلام را خواندند حضرت به او اشاره کرد، على علیه السلام سر خویش را کنار دهان حضرت آورد، رسول خدا صلى الله علیه وآله باوى مناجات مفصلى کرد، على علیه السلام برخاست و در گوشه حجره نشست و رسول خدا صلى الله علیه وآله را خواب برد. آن حضرت از حجره بیرون آمد. مردم گفتند: یا اباالحسن پیامبر چه چیز به شما گفت ؟ فرمود:علمنى الف باب من العلم فتح لى باب الف باب و اوصانى بماانا قائم به ان شاءالله ؛ هزار باب از علم به من تعلیم کرد و هر باب هزار باب دیگر بر من گشود و بر من چیزى وصیت کرد که ان شاء الله به عمل خواهم آورد بعد مرضش باز شدت یافت و علائم مرگ نمایان گردید و على علیه السلام در محضرش حاضر بود. فرمود: یا على ! سر مرا در آغوش خود بگیر که امر خدا آمده و چون روح من خارج شد آن را با دستت بگیر و به صورت خویش مسح کن . سپس مرا رو به قبله نماز و به تجهیز من مباشرت کن و اول تو بر من نماز بخوان و از من جدا مباش تامرا در قبرم دفن کنى و از خداى تعالى مدد بخواه .على علیه السلام سر آن حضرت را در آغوش گرفت و فاطمه علیهاالسلام سر پایین آورد، به چهره پدرش نگاه کرده و ناله و گریه نمود  .حضرت با اشاره گفت : نزدیک بیا، فاطمه ! نزدیک رفت . حضرت چیزى به طور سرى به وی فرمود که چهره فاطمه باز شد، و آثار شادى در آن مشهود گردید. بعدها از فاطمه علیهاالسلام پرسیدند که رسول خدا صلى الله علیه وآله به شما چه فرمود که اندوه و اضطراب از شما رفت ؟ فرمود: پدرم به من خبر داد که اولین کسى هستم که از اهل بیتش به او ملحق مى شوم به جدایى میان او و من طولانى نخواهد بود. لذا اندوه من زایل شد(738) فاطمه علیهاالسلام گفت : پدرجان روز قیامت تو را در کجا خواهم یافت ؟ فرمود: در وقت حساب مردم . گفتم : اگر آنجا نیافتم کجا پیدا کنم ؟ فرمود: در وقت شفاعت براى امت . گفتم : اگر در وقت شفاعت پیدا نکنم در کجا پیدا نمایم ؟ فرمود: در کنار صراط، جبرئیل در طرف راست و میکایئل در طرف چپ و ملائکه در جلو و پشت سر من بوده و ندا خواهند کرد: خدایا امت محمد را از آتش سلامت بدار و حساب را بر آنان آسان گردان . فاطمه علیهاالسلام گفت : مادرم خدیجه در کجاست ؟ فرمود در قصرى که درهایش به بهشت باز مى شود(739)حسن و حسین علیهماالسلام خواست آنها را از رسول خدا صلى الله علیه وآله کنار بکشد. حضرت به هوش آمد و فرمود: یا على بگذار من حسنین را ببویم و آن ها مرا ببویند. من از آنها توشه برگیرم و آنها از من توشه برگیرند. بدان که آن ها بعد از من مظلوم و مقتول خواهند شد؛لعنت خدا بر ظالمان آنها باد این را سه دفعه فرمود (740).در بحارالانوار، ج 22، ص 505، از امالى صدوق از امام سجاد علیه السلام نقل شده ... جبرئیل با ملکوت الموت به محضر رسول خدا صلى الله علیه وآله آمدند. جبرئیل گفت : یا احمد این ملک الموت است از شما اجازه مى خواهد و تا به حال از کسى اجازه نخواسته است و از کسى من بعد اجازه نخواهد خواست . فرمود: به او اذن بده . جبرئیل به او اذن ورود کرد. ملک الموت ، به محضر حضرت آمد و گفت : یا احمد خداون مرا پیش تو فرستاده و فرموده : اطاعت تو کنم در آنچه مى گویى ، اگر بگویى قبض روح مى کنم و اگر بگویى برمى گردم . فرمود: یا ملک الموت این کار را مى کنى ؟ گفت : آرى ماءمورم از شما اطاعت کنم . در آن حال جبرئیل گفت : یا احمد خداى تبارک و تعالى به ملاقات تو مشتاق است .حضرت فرمود: یا ملک الموت ماءموریت خود را انجام بده (741) او رسول خدا صلى الله علیه وآله را قبض روح کرد و بیست و هشتم صفرالخیر وقت غروب آفتاب روح مقدسش پرکشان به ملکوت اعلى عروج فرمود.تجهیز رسول الله صلى الله علیه وآله چون رسول خدا صلى الله علیه وآله داعى حق را لبیک گفت : امیرالمومنین چشمهاى مبارک آن حضرت را بست و به فضل بن عباس فرمود آب بریزید و خود مشغول غسل حضرت گردید. نخست پیراهن وى را از طرف سینه تا ناف مبارکش پاره کرد، بعد جسد مطهرش را غسل داد و بر اعضاى سجده اش کافور مالید و حنوط نمود و کفن کرد.کمک وى در این کار فضل بن عباس بود. پس  از آن به تنهایى بر آن حضرت نماز خواند. مسلمانان در مسجد مشغول گفتگو بودند که چه کسى امام جماعت در نماز میت باشد و کجا دفن شود؟ حضرت از منزل بیرون آمد و فرمود: رسول خدا صلى الله علیه وآله امام و پیشواى ماست در زندگى و در مرگ . گروه گروه داخل شوید و بدون امام بر وى نماز بخوانید و برگردید. و نیز خداوند متعال پیامبرى را در محلى از دنیا نمى برد مگر آن که به دفنش در آن جا راضى است . من آن حضرت را در حجره اى که از دنیا رفته است دفن خواهم کرد. مرم به این کار تسلیم و راضى شدند. آنگاه گروه گروه داخل شده و بدون امام بر جنازه مطهر نماز مى خواندند (و صداى ان الله و ملائکته یصلون على النبى ... فضا را پر کرده بود) پس از تمام شدن نماز عباس عموى آن حضرت پى ابوعبیده بن الجراح فرستاد که گور کن اهل مکه بود و قبر ساده مى کند(742) و نیز به دنبال زیدبن سهل فرستاد که گورکن اهل مدینه بود و در قبر لحد مى کند، زید بن سهل قبلا رسید و او براى حضرت قبرى کند و لحد گذاشت على علیه السلام و عباس و فضل بن عباس ‍و اسامه بن زید داخل قبر حضرت شدند که جسد اطهر را در قبر گذارند.انصار از بیرون خانه صدا زدند: یا على تو را به خدا و به حق ما قسم یک نفر از انصار نیز داخل شود، ما نیز در دفن رسول خدا صلى الله علیه وآله سهمى داشته باشیم ، فرمود: اوس بن خولى داخل شود، او از اصحاب بدر و صحابى فاضل از خزرج بود حضرت به او فرمود: داخل قبر شود، او داخل قبر پاک شد، حضرت جسد پاک رسول الله صلى الله علیه وآله را در دست او گذاشت و او حضرت را به قبر گذاشت بعد از آن از قبر حضرت بیرون آمد، امیرالمو منین علیه السلام داخل قبر شد و صورت پاک رسول خدا را باز کرد و در خاک گذاشت که گونه راستش به طرف قبله بر خاک قرار گذاشت و آنگاه خشت ها را بر قبر گذاشته و بر آن خاک ریخت .و آن در روز دوشنبه بیست وهشت صفر سال یازدهم هجرت (743) و آن حضرت در سن شصت و سه بود، اکثر مردم در دفن آن حضرت حاضر شدند و نماز بر آن حضرت از بسیارى فوت شد زیرا که آن ها درباره خلافت به مشاجره پرداخته و مشغول غارت تراث امیرالمومنین علیه السلام بودند چنان که خود در خطبه شقشقیه فرمود: ارى تراثى نهبا و همچنین قطب راوندى رحمه اللّه از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که حضرت امام حسن علیه السّلام به اهل بیت خود مى فرمود که من به زهر شهید خواهم شد مانند رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم ، پرسیدند که خواهد کرد این کار را؟ فرمود که زن من جَعْدَه دختر اَشْعَث بن قیس ، معاویه پنهان زهرى براى او خواهد فرستاد و امر خواهد کرد او را که آن زهر را به من بخوراند. گفتند: او را از خانه خود بیرون کن و از خود دور گردان ، فرمود که چگونه او را از خانه بیرون کنم هنوز کارى از او واقع نشده است ، اگر او را بیرون کنم کسى به غیر او مرا نخواهد کشت و او را نزد مردم عذرى خواهد بود که بى جرم و جنایت مرا اخراج کردند.پس بعد از مدّتى معاویه مال بسیارى با زهر قاتلى براى جعده فرستاد و پیغام داد که اگر این زهر را به حسن علیه السّلام بخورانى من صد هزار درهم به تو مى دهم و ترا به حباله پسر خود یزید در مى آورم ؛ پس آن زن تصمیم عزم نمود که آن حضرت را مسموم نماید.روزى جناب امام حسن علیه السّلام روزه بود و روز بسیار گرمى بود و تشنگى بر آن جناب اثر کرده و در وقت افطار بسیار تشنه بود، آن زن شربت شیرى از براى آن حضرت آورد و آن زهر را داخل در آن کرده بود و به آن حضرت بیاشامید، چون آن حضرت بیاشامید و احساس سمّ فرمود کلمه استرجاع گفت و خداوند را حمد کرد که از این جهان فانى به جنان جاودانى تحویل مى دهد و جدّ و پدر و مادر و دو عمّ خود جعفر و حمزه را دیدار مى فرماید، پس روى به جعده کرد و فرمود: اى دشمن خدا! کشتى مرا، خدا بکشد ترا، به خدا سوگند که خلفى بعد از من نخواهى یافت، آن شخص ترا فریب داده خدا ترا و او را هر دو را به عذاب خود خوار فرماید؛ پس آن حضرت دو روز در درد و اَلَم ماند و بعد از آن به جدّ بزرگوار و پدر عالى مقدار خود ملحق گردید.معاویه از براى آن ملعونه وفا به عهدهاى خود نکرد و به روایتى آن مالى که وعده کرده بود به او داد ولیکن او را به حباله یزید درنیاورد و گفت : کسى که با حسن علیه السّلام وفا نکرد با یزید وفا نخواهد کرد.و شیخ مفید رضى اللّه عنه نقل کرده که چون مابین امام حسن علیه السّلام و معاویه مصالحه شد، آن حضرت به مدینه رفت و پیوسته کظم غیظ فرموده و ملازمت منزل خویش داشت و منتظر امر پروردگار خود بود تا آنکه ده سال از مدّت امارت معاویه بگذشت و معاویه عازم شد که بیعت بگیرد از براى فرزند خود یزید و چون این خلاف شرایط معاهده و مصالحه بود که با امام حسن علیه السّلام کرده بود، لاجرم بدین سبب و هم به ملاحظه حشمت و جلال امام حسن علیه السّلام و اقبال مردم به آن جناب از آن حضرت بیم داشت پس یک دل و یک جهت تصمیم عزم قتل آن حضرت نمود و زهرى از پادشاه روم طلبید با صد هزار درهم براى جعده دختر اشعث بن قیس فرستاد و ضامن شد اگر جعده آن حضرت را مسموم نموده و به زهر شهید کند او را در حباله یزید درآورد، لاجرم جعده به طمع مال و آن وعده کاذبه ، امام حسن علیه السّلام را به شربتى مسموم ساخت و آن حضرت چهل روز به حالت مرض ‍ مى زیست و پیوسته زهر در وجود مبارکش اثر مى کرد تا در ماه صفر سال پنجاهم هجرى از دنیا رحلت فرمود و سنّ شریفش به چهل و هشت سال رسیده بود و مدّت خلافتش ده سال طول کشید و برادرش امام حسین علیه السّلام متولّى تجهیز و تغسیل و تکفین او گشت و در نزد جدّه اش فاطمه بنت اسد علیهاالسّلام در بقیع مدفون شد.و در کتاب (احتجاج ) روایت شده که مردى به خدمت امام حسن علیه السّلام رفت و گفت : یابن رسول اللّه ! گردنهاى ما را ذلیل کردى و ما شیعیان را غلامان بنى امیّه گردانیدى ، حضرت فرمود: به چه سبب ؟ گفت : به سبب آنکه خلافت را به معاویه گذاشتى . حضرت فرمود: به خدا سوگند که یاورى نیافتم و اگر یاورى مى یافتم شب و روز با او جنگ مى کردم تا خدا میان من و او حکم کند ولیکن شناختم اهل کوفه را و امتحان کردم ایشان را و دانستم که ایشان به کار من نمى آیند عهد و پیمان ایشان را وفائى نیست و برگفتار و کردار ایشان اعتمادى نیست ، زبانشان با من است و دل ایشان با بنى امیّه است ، آن حضرت سخن مى گفت که ناگاه خون از حلق مبارکش فرو ریخت طشتى طلب کرد و در زیر آن خونها گذاشت و پیوسته خون از حلق شریفش مى آمد تا آنکه آن طشت مملوّ از آن خون شد. راوى گفت گفتم : یابن رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلّم ! این چیست ؟ فرمود که معاویه زهرى فرستاده بود و به خورد من داده اند آن زهر به جگر من رسیده است و این خونها که در طشت مى بینى قطعه هاى جگر من است ؛ گفتم : چرا مداوا نمى کنى ؟ حضرت فرمود که دو مرتبه دیگر مرا زهر داده و مداوا شده این مرتبه سوم است و قابل معالجه و دوا نیست.و صاحب (کفایه الاثر) به سند معتبر از جناده بن ابى امیّه روایت کرده است که در مرض حضرت امام حسن علیه السّلام که به آن مرض ارتحال فرمود به خدمت او رفتم دیدم در پیش روى او طشتى گذاشته بودند و پاره پاره جگر مبارکش را در آن طشت مى ریخت پس گفتم : اى مولاى من ! چرا خود را معالجه نمى کنى ؟ فرمود: اى بنده خدا! مرگ را به چه چیز علاج مى توان کرد؟ گفتم : اِنّا للّه وَاِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ. پس به جانب من ملتفت شد و فرمود که خبر داد ما را رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم که بعد از او دوازده خلیفه و امام خواهند بود، یازده کس ایشان از فرزندان على و فاطمه باشند و همه ایشان به تیغ یا به زهر شهید شوند، پس طشت را از نزد آن حضرت برداشتند حضرت گریست ، من گفتم : یابن رسول اللّه ! مرا موعظه کن ! قال نعم : اِسْتَعِدَّ لِسَفَرِکَ وَحَصِّلْ زادَک قَبْلَ حُلُولِ اَجَلِکَ. فرمود که مهیاى سفر آخرت شو و توشه آن سفر را پیش از رسیدن اجل تحصیل نما و بدان که تو طلب دنیا مى کنى و مرگ ترا طلب مى کند و بار مکن اندوه روزى را که هنوز نیامده است بر روزى که در آن هستى ؛ و بدان که هر چه از مال تحصیل نمائى زیاده از قوت خود بهره نخواهى داشت و خزینه دار دیگرى خواهى بود؛ و بدان که در حلال دنیا حساب است و در حرام دنیا عقاب و مرتکب شبهه هاى آن شدن موجب عتاب است ، پس دنیا را نزد خود به منزله مردارى فرض کن و از آن مگیر مگر به قدر آنچه ترا کافى باشد که اگر حلال باشد زهد در آن ورزیده باشى و اگر حرام باشد در آن وِزْر و گناهى نداشته باشى ؛ زیرا که آنچه گرفته باشى بر تو حلال باشد چنانچه میته حلال مى شود در حال ضرورت و اگر عتابى باشد عتاب کمتر باشد و از براى دنیاى خود چنان کار کن که گویا همیشه خواهى بود و براى آخرت خود چنان کار کن که گویا فردا خواهى مرد و اگر خواهى که عزیز باشى بى قوم و قبیله ، و مهابت داشته باشى بى سلطنت و حکمى ، پس بیرون رو از مذلّت معصیت خدا به سوى عزّت اطاعت خدا و از این نوع مواعظ و سخنان اعجاز نشان فرمود تا آنکه نفس مقدسش منقطع گشت و رنگ مبارکش زرد شد. پس حضرت امام حسین علیه السّلام با اسود بن ابى الا سود از در درآمد برادر بزرگوار خود را در برگرفت و سر مبارک او را و میان دو دیده اش را بوسید و نزد او نشست و راز بسیار با یکدیگر گفتند پس اسود گفت : اِنّا للّه وَاِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ. گویا که خبر فوت امام حسن علیه السّلام به او رسیده است ، پس حضرت امام حسین علیه السّلام را وصىّ خود گردانیده اسرار امامت را به او گفت و ودائع خلافت را به او سپرد و روح مقدّسش به ریاض قدس پرواز کرد در روز پنجشنبه آخر ماه صفر در سال پنجاهم هجرى و عمر مبارکش در آن وقت چهل و هفت سال بود و در بقیع مدفون گردید.و موافق روایت شیخ طوسى و دیگران ، چون امام حسن علیه السّلام مسموم شد و آثار ارتحال از دنیا بر آن جناب ظاهر گشت ، امام حسین علیه السّلام بر بالین آن حضرت حاضر شد و گفت : اى برادر! چگونه مى یابى خود را؟ حضرت فرمود که مى بینم خود را در اوّل روزى از روزهاى آخرت و آخر روزى از روزهاى دنیا و مى دانم که پیشى بر اجل خود نمى گیرم و به نزد پدر و جدّ خود مى روم و مکروه مى دارم مفارقت تو و دوستان و برادران را و استغفار مى کنم از این گفتار خود بلکه خواهان رفتنم براى آنکه ملاقات جدّ خود رسول خدا و پدرم امیرالمو منین و مادرم فاطمه زهرا و دو عمّ خود حمزه و جعفر را (صلوات اللّه و سلامه علیهم ) خدا عوض هر گذشته است و ثواب خدا تسلى دهنده هر مصیبت است و تدارک مى کند هرچه را فوت شده است ، همانا دیدم اى برادر، جگر خود را در طشت و دانستم کدام کس این کار با من کرده است و اصلش از کجا شده است اگر به تو بگویم با او چه خواهى کرد؟ حضرت امام حسین علیه السّلام گفت : به خدا سوگند! او را خواهم کشت . امام حسن علیه السّلام فرمود: پس ترا خبر نمى دهم به او تا آن که ملاقات کنم جدّم رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم را ولیکن اى برادر، وصیّت نامه مرا بنویس به این نحو:وصیّت نامه امام حسن علیه السّلام

(این وصیّتى است از حسن بن على بن ابى طالب علیهماالسّلام به سوى برادر خود حسین بن على علیه السّلام. وصیّت مى کنم که گواهى مى دهم به وحدانیّت خدا که در خداوندى شریک ندارد و اوست سزاوار پرستیدن ودر معبودیت شریک ندارد و در پادشاهى کسى شریک او نیست و محتاج به معین و یاورى نیست و همه چیز را او خلق کرده است و هر چیز را او تقدیر کرده و او سزاوارترین معبودین است به عبادت و سزاوارترین محمودین است به حمد و ثنا هر که اطاعت کند او را رستگار مى گردد و هرکه معصیت و نافرمانى کند او را گمراه مى شود و هر که توبه کند به سوى او هدایت مى یابد، پس وصیّت و سفارش مى کنم ترا اى حسین در حق آنها که بعد از خود مى گذارم از اهل خود و فرزندان خود و اهل بیت تو، که درگذرى از گناهکاران ایشان و قبول کنى احسان نیکوکاران ایشان را و خَلَف من باشى نسبت به ایشان و پدر مهربان باشى براى آنها، و آنکه دفن کنى مرا با حضرت رسالت پناه صلى اللّه علیه و آله و سلّم همانا من اَحقّم به آن حضرت و خانه او از آنهائى که بى رخصت او داخل خانه او شده اند و حال آنکه حق تعالى نهى کرده است از آن ، چنانچه در کتاب مجید خود فرموده : (یا اَیُّهاَ الَّذینَ آمَنُوا لا تَدْخُلوُا بُیُوتَ النَّبِىِّ اِلاّ اَنْ یُوءْذَنَ لَکُم .) پس به خدا سوگند که حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم رخصت نداد ایشان را در حیات خود که بى اذن داخل در خانه او شوند و هم رخصتى به ایشان نرسید بعداز وفات آن حضرت ولکن ما ماءذونیم و رخصت داریم تصّرف نمائیم در آنچه از آن حضرت به میراث به ما رسیده است ؛ پس اى برادر، اگر آن زن مانع شود سوگند مى دهم ترا به حق قرابت و رحم که نگذارى در جنازه من به قدر محجمه از خون بر زمین ریخته شود تا حضرت رسالت صلى اللّه علیه و آله و سلّم را ملاقات کنم و نزد او مخاصمه نمایم و شکایت کنم به آن حضرت از آنچه بعد از او از مردم کشیدم . و موافق روایت (کافى ) وغیره فرمود: پس جنازه مرا حمل دهید به بقیع و در نزد مادرم فاطمه علیهاالسّلام مرا دفن کنید. چون از وصایاى خویش فارغ گردید دنیا را وداع کرده به سوى بهشت خرامید.ابن عبّاس گفت که چون آن حضرت به عالم بقا رحلت فرمود، امام حسین علیه السّلام مرا و عبداللّه بن جعفر و على پسر مرا طلبید و آن حضرت را غسل داد و خواست که در روضه منوره حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم را بگشاید آن حضرت را داخل کند، پس ‍ مروان و آل ابى سفیان و فرزندان عثمان جمع گشتند ومانع شدند و گفتند: عثمان شهید مظلوم به بدترین مکانها در بقیع دفن شود و حسن علیه السّلام با رسول خدا، این هرگز نخواهد شد تا نیزه ها و شمشیرها شکسته شود و جعبه ها از تیر خالى شود!؟ امام حسین علیه السّلام فرمود به حق آن خداوندى که مکّه را حرم محترم گردانیده که حسن فرزند على و فاطمه اَحَقّ است به رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم و خانه او از آنها که بى رخصت داخل خانه او گردیده اند، به خدا سوگند که او سزاوارتر است از حمّال خطاها که ابوذر را از مدینه بیرون کرد و با عمار و ابن مسعود کرد آنچه کرد و قُرُق کرد اطراف مدینه و چراگاه آن را و راندگان رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم را پناه داد. و موافق مضامین روایات دیگر، مروان بر استر خود سوار شد، به نزد آن زن رفت و گفت : حسین علیه السّلام برادر خود حسن علیه السّلام را آورده است که با پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم دفن کند، بیا و مانع شو، گفت: چگونه مانع شوم ؟ پس مروان از استر به زیر آمد و او را بر استر سوار کرده به نزد قبر حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم آورد و فریاد مى کرد و تحریص مى نمود بنى امیّه را که مگذارید حسن علیه السّلام را در پهلوى جدّش دفن کنند. ابن عبّاس گفت : در این سخنان بودیم که ناگاه صداها شنیدیم و شخصى را دیدیم که اثر شر و فتنه از او ظاهر است مى آید، چون نظر کردم دیدم فلانه است با چهل کس سوار است و مى آید و مردم را تحریص بر قتال مى کند، چون نظرش بر من افتاد مرا پیش طلبید و گفت : یابن عبّاس! شما بر من جرئت به هم رسانیده اید هر روز مرا آزار مى کنید مى خواهید کسى را داخل خانه من کنید که من او را دوست نمى دارم و نمى خواهم ، من گفتم : واسَوْاَتاه ! یک روز بر شتر سوار مى شوى و یک روز بر استر و مى خواهى نور خدا را فرونشانى و با دوستان خدا جنگ کنى و حایل شوى میان رسول خدا و حبیب و دوست او؛ پس آن زن به نزد قبر آمد و خود را از استر افکند و فریاد زد به خدا سوگند که نمى گذارم حسن علیه السّلام را در این جا دفن کنید تا یک مو در سر من هست . و به روایت دیگر جنازه آن حضرت را تیر باران کردند تا آنکه هفتاد تیر از جنازه آن جناب بیرون کشیدند! پس بنى هاشم خواستند شمشیرها بکشند و جنگ کنند، حضرت امام حسین علیه السّلام فرمود: به خدا سوگند مى دهم شما را که وصیّت برادرم را ضایع نکنید و چنین مکنید که خونى ریخته شود، پس به ایشان خطاب کرد که اگر وصیّت برادرم نبود هر آینه مى دید چگونه او را نزد پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم دفن مى کردم و بینى هاى شما را برخاک مى مالیدم ؛ پس جنازه آن حضرت را برداشتند وبه جانب بقیع حمل دادند و نزد جدّه او فاطمه بنت اسد علیهاالسّلام دفن کردند.و ابوالفرج روایت کرده وقتى که جنازه امام حسن علیه السّلام را به سمت بقیع حرکت دادند و آتش فتنه مُنطَفى گشت، مروان نیز مشایعت کرد و سریر امام حسن علیه السّلام را بر دوش کشید، امام حسین علیه السّلام فرمود که آیا جنازه امام حسن علیه السّلام را حمل مى کنى و حال آنکه به خدا قسم پیوسته در حال حیات برادرم دل او را پر از خون نمودى ولایزال جرعه هاى غیظ به او مى خورانیدى ، مروان گفت که من این کارها را با کسى به جا آوردم که حلم و بردبارى او با کوهها معادل بود!و در فضیلت گریه بر آن حضرت و زیارت آن بزرگوار از ابن عبّاس ‍ روایت شده که حضرت رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که چون فرزندم حسن را به زهر شهید کنند ملائکه آسمانها هفتگانه بر او گریه کنند و همه چیز بر او بگرید حتى مرغان هوا و ماهیان دریا و هرکه بر او بگرید دیده اش کور نشود روزى که دیده ها کور مى شود؛ وهر که بر مصیبت او اندوهناک شود، اندوهناک نشود دل او در روزى که دلها اندوهناک شوند، و هرکه در بقیع او را زیارت کند قدمش بر صراط ثابت گردد در روزى که قدم ها بر آن لرزان است.


منبع : پایگاه رسول اعظم (ص)




آرشیو
این رو هم ببین
موضوع بندی
Copyright © 2009 rozane.blogsky.com
کپی برداری از مطالب این وبلاگ با درج نام منبع اشکالی ندارد